گلايه هاي دلم به بار مي نشيند ....
اين خيلي عاليه ....
اين صحنه آخر كه نرگسها در دست فروشنده چه ميكنند و خيابان خسته و كوچه تب دار و .... نور ماشين ....
صحنه مرگ برادر برادپيت فيلم افسانه هاي پاييزي ... و ايستادن زن برادرش كه بعدا باهاش ازدواج كرد ...
و اين جمله آخر : چقدر خداحافظ آخرت آشنا بود ...
يه حس بدي بهم دست داد ....
چرا فكر ميكنن كه همه پسرا نامردن ....
در مجموع : خيلي باحال بود ....