آن سوي هيچ ،فراسوي مرزهاي تنم
صفحه ي اصلي |شناسنامه| ايميل | پارسي بلاگ | وضعيت من در ياهـو  RSS  |  Atom  |
اوقات شرعي
بدترين مردم کساني اند که از بدترين مسأله ها مي پرسند تا دانشمندان را به اشتباه اندازند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
» آمارهاي وبلاگ
کل بازديد :13200
بازديد امروز :7
بازديد ديروز :9
» درباره خودم
آن سوي هيچ ،فراسوي مرزهاي تنم
مونا دلاوري[80]
مونا هستم.
» لوگوي وبلاگ
آن سوي هيچ ،فراسوي مرزهاي تنم
» لوگوي دوستان






» لينک دوستان

انيگما
خاطرات يک خاطره نقاش
زنداني اميد(حسن و امير حسين)
لحظه اي مانند اکنون(سپيده)
نيما نيليان
نيما فتوبلاگ(نيما نيليان)
با دستهاي رنگي(سرور محمودي)
رنگ شب(ايرج سالاروند)
زندگي نامه(احسان واله)
خاطرات يک دختر
فصل گستاخي
لاف در غريبي
...همين جا روي زمين...
دست نوشته هاي يک جادوگر
مادرک
درد دل کلاغ سياه
پرانتز کارتون(عباس ناصري)
يادداشت(مجيد احمدي)
آرام سرزمين ذهن من...(آلبالو گيلاس)
ارتباط با ارواح و سير و سلوک(محمد)
هيچ اگر سايه پذيرد من همان سايه هيچم(مسعودآوک)
ديگران
نسيم روح نواز(مجتبي)
دلبستگي(سينا تنها)
I DESERVE TO LOSE
روزهاي باراني(شيما و صالح)
فروغ فرخزاد
حسين پناهي
بخارا(مجله فرهنگي هنري
کاه گل(سالي)
چرند و لوند(سالک است ، او)
کلاغ(ادبيات و فلسفه )
معماري پارس(اولين ماهنامه الکترونيکي هنر ومعماري ايران)
معماري
معماري در گذر زمان و مکان
مونا(عکس)
استاد بهنام کامراني
علي سلطان کاشفي
گفته هايي از نگفته ها(امير)
راز شمع(علا)
تصويرگري
انجمن وبلاگهاي هنري
استاد رضا هدايت(نقاشيهاوداستانهاويادداشتها)
کارگاه
گالري الهه
کاوه گلستان
حسين ذبيحي(من رفتم،ميروم جايز نيست)
دف و کوزه(داريوش چهاردولي)
A loney BOY(امير حسين)
» + خيانت!!!!

تازه دارم ميفهمم  گناه  يعني   چي....


يِ کم دير شده واسه فهميدن  خيلي چيزا!


...


 




مونا دلاوري:: 17/3/1387:: 12:0 عصر | نظرات ديگران ()

» + چرا؟

دلم ميخواد فکر کنم، به همه چيز.همه چيزي که يِ   روز شايد در ادامه يِ اتفاق  نه جندان مهمي خواهم فهميد که سر سوزني اهميت و اعتبار نداشتن و ندارن.


اما   با اين همه دلم ميخواد به  همه چيز فکر کنم.دلم مي خواد ادامه افکار شش  سالگيمو از سر  بگيرم.اون  وقتي که  خيال ميکردم همه کوه ها خدا هستن و همه خدا ها کوه و سنگي.


دلم ميخواد  ادامه نگاه اون سالا رو که رو  خليج فارس  جا گذاشتمو بگيرم و بازم ساعت ها به اون خيره شم تا  مگر که آخر دنيا رو ببنم


 و  ناجي  که در آخر  آبهاي خليج فارس تو يِ  جزيره ساکت و شرجي به خواب رفته و شايد سيگار تازه اي گرفته باشه  رو ببينم...


چرا شروع شد؟انگار وظيفه خطير اين چرا ها رسوندن آدم به مرز جنونِ.


ميخوام که همه چراها رو يِ  گوشه  بزارم و خودم بي چرا غرق همين  سکوت شم.


احساس  ميکنم همه چيز در  حد يِ شوخي احمقانه ،بي ارزش شده.


احساس  ميکنم  زندگي  مثل  حرفاي  احمقانه رهگذرا تو گوشم  سر و صدا ميکنه


احساس  ميکنم همه آدما مثل صدا هاي ناهنجار راديو  تو ذهنم بالا و پايين ميشن....


 دلم  ميخواد  پاک کنم زندگي و همه آدمايي که به  خاطر  شاهراَ هم رنگ بودن  متهمشون ميکنم به دوستي.


دوستي هايي که  قبل از  هر چيز  دوست داشتنو از اون منها ميکنيم.


همه  حرف  من از  عبور آدماييِ که بدون هيچ چرايي ميان و بي هيچ چرايي ميرن.


دلم ميخواد همه اونايي رو که درون من زندگي ميکننَ پاک کنم.دلم ميخواد  اثري ازسر انگشتاي هيچ آدمي روي  غبار  خاطراتم نمونه .


دلم ميخواد  سر انگشتامو روي  تيزي کوه ها  جا بزارم و همه  دشتاي کويريَ  لمس کنم.توي  تمام  جاده هاي دنيا گم شم و خط افق تا ابد  کش پيدا کنه.


 


دلم ميخواد  همه  دوست داشتنا و دوست نداشتنا رو با يِ  جارو از اون  طرف کره  زمين بريزم بيرون و وقتي  سحر ميرسه هيچ  اثري از نام و نشان من نباشه.فردا بي هيچ چهره و نامي  از  خواب بيدار شم.


احساس  ميکنم   من غمِ  يِ  خنياگر پير بودم که از  اعماق  زمان به اينجا رسيدم.


اما دلم  ميخواد  به اينجا  که  رسيدم  همه چيز ساکت شه و تلوزيون خاموش  شه.و فيلم  تموم شه!


تشنه  اون احساسي  هستم که آخر فيلم  تو سينما مياد سراغ آدم.انگار  که آدم تو يِ  سکوت بزرگ غرق ميشه  و بي هيچ مرزي تو يِ خلاُ  گنده  حيران و خاموش ميمونه


و احساس آرامش  از اين که بالاخره همه چيز تموم شد...


الان همون لحظه هاست واسه من


اما نميدونم چرا تموم نميشه.......................................................................................................................................چرا تموم نميشم؟




مونا دلاوري:: 24/2/1387:: 8:20 عصر | نظرات ديگران ()

» + در پلک تو...

 


 


 


در پلک تو


 چه آيه هايي نشسته اند،


 در انتظار يک اشاره تازه


 


 و در گلوي من


 چه کلمات بي احساسي،


سر در گريبان فرو برده اند.


 


و آينده رقم ميخورد


با دستان ما!!!


 


از پلک تو


چه انتظاري سر ميرود


 


و در گلوي من


چه  شبهايي ته  نشين ميشوند.


 


 و در سکوتهاي من،


وزن شبست که بالا و بالا تر ميرود.


 


براي شبهايم رژيم لاغري تجويز ميکنم


و باز هم شب من چاقتر و چاقتر ميشود.


و من آنقدر بار دار اين سکوت ميشوم،


که هر شب، شبي تازه به دنيا مي آورم.


 


 


مونا




مونا دلاوري:: 13/12/1386:: 1:29 عصر | نظرات ديگران ()

» + يک نوشيدني....

مواد لازم:
چاي کيسه اي=2 عدد
هل=نصف قاشق غذاخوري
گلاب=1 قاشق غذاخوري
شکر=2 قاشق غذاخوري
آب=4 ليوان
طرز تهيه:
آب را روي آتش مي گذاريم ،اگر ميخواهيد  نوشيدنيتان آنطر که بايد  دلچسب  باشد،بهتر است اين آتش  را با کتابهاي  همسرتان  ،يا که  پدرتان و يا هر آدم مزخرف  ديگري که  اعصاب و روان شما را  هميشه با خواندن  کتاب هاي احمقانه اش ،قهوه  اي رنگ ميکند،بر پا کنيد.سپس  صبر ميکنيد تاآب حسابي جوش بيايدو بخار  همه زندگي  شما  را احاطه  کند.درست  وقتي  که احساس  کرديد  از  گرما  در شرف  مردن هستيدو احساس  کرديد که تمام خاطرات  زندگيتان همچون يک  فيلم از سر  شما عبور ميکند،بدانيد که  زمان  اضافه کردن  چاي و شکر رسيده است. بعد از آن که  ديديد  هنوز زنده هستيد يقين بدانيد  که شما  از نسل  لاک پشتها  ميباشيد و به خودتان  افتخار  کنيد،چرا که شما  پوستي   داريد به  ضخامت  يک  سوسمار.و حالا وقت  آن  رسيده که  باقي  مواد  لازم را از جلو چشمانتان نابود  کنيد. هل و گلاب !اين دو  را به چاي خود  اضافه ميکنيد و بعد از 15  دقيقه  نوشيدني  شما آماده است.


اگر بعد از نوشيدن  هنوز زنده ايد  با خود  بگوييد:آه!يک معجزه!


(اين  دستور  کاملاً  جدي  ست.باور کنيد و امتحان.)




مونا دلاوري:: 11/12/1386:: 3:28 عصر | نظرات ديگران ()

» + منِ من

در خودم پهلو ميگيرم


در خودم فرو ميريزم


در خودم اوج ميگيرم...ادامه مطلب...



مونا دلاوري
:: 2/11/1386:: 9:45 صبح | نظرات ديگران ()

» + حس کِشداري به نام مرگ، که منو تو خودش قورت داده...

دلم  واسه   همه   دلخوشي هايي که هرگز  نداشتم و خيال ميکردم که   دارم،تنگادامه مطلب...



مونا دلاوري
:: 26/9/1386:: 9:36 عصر | نظرات ديگران ()

» + اينجا خانه من است...

مگر از خانه شما تا تنهايي من


 چند شبانه روز راه


چند دريچه گريان


و چند پيچ گريزان استادامه مطلب...



مونا دلاوري
:: 27/8/1386:: 2:42 عصر | نظرات ديگران ()

» + بازي

با اين که خدانگهدار کرده بودم................


حالا که   بيشتر فکر ميکنم  ميبينم که هميشه هم نوشتن معنيش اين نيست که من  حرفي واسه گفتن دارم!


البته هنوز هم به نتيجه درستي نرسيدما!يعني هنوز  با خودم به تفاهم نرسيدم!


بگذريم!


يک بازي تازه ،به پيشنهاد انيگماهيو هو!


خودتو معرفي کن:


مونا هستم!در آخرين  روزهاي  فرودين ماه تصميم گرفتم  خودمو به زمين برسونم،تا پيش از اين که ارديبهشت شه و جالبش اينجاست که تا  دو روز پيش با خوشحالي هر چه تمام تر نشان ارديبهشت رو  که يک گاو محترم هست ،در گردن داشتم!


مونا هستم!معمولاً حوصله فکر کردن به چيزاي سخت رو ندارم،مثلاً  اين که مونا هستم  دقيقاً  يعني چي؟!و از اينجور چيزا!


مونا هستم در مرکز هستم،هستم!


و کلاً  در مورد همه چيز ميگم :هــــــــــــــــوم!


فصل و ماه و روزي  که دوست داري:


پاييز و خيلي دوست دارم،به شرط اين که   مدام ابري باشه !زمستونو  هم دوست دارم  به شرط اين که  حسابي  برف اومده  باشه!


ماه:اسفند!شايدم آبان!بين اين دو تا  ماه در حرکتم.


روز:اول دي ماه


رنگ تو:


تمام خاکستري هاي  رنگين


غذاي مورد علافه:


نون پنير گردو  با چاي  شيرين !


موسيفي مورد علاقه:


کوليياي  يوناني رو بسيار زياد  دوست  داريم!شهرام ناظري!کيتارو!سياو ش  قميشي!و  بوق ماشينها را هم!آهان،فرمان  فتحعليان  را هم ديوانه وار دوست ميداريم!و گاهي هم  داوود آزاد را !و برخي اوقات  هم  از هيچ کدام از اينها خوشمان نمي آيد!


سيد خليل را دوست تر داريم از همه!


بدترين  ضد حالي که خوردم:


فضولي؟


بزرگترين قولي که دادي:


کلاس چهارم دبستان که بودم تو خواب به يه خانومي که خيال ميکردم  حضرت زهرا ست،قول دادم نماز مو مرتب و سر وقت بخونم!!!(هيچ وفتم  عملي نشد،چون هيچ وقت نفهميدم چرا  همچين قولي دادم!)


ناشيانه ترين کاري که کردم:


به دنيا اومدم!


بهترين خاطره زندگيت:


وقتي  که  در خواب ديدمش...................


بدترين خاطره زندگيت:


بچه بودم که   تلوزيون   فيلم بچه هاي  طلاق  ميلاني رو داد!هنوز   يادمه   که  داشتم  از  بغض  خفه ميشدم!


شخصي هست که  بخواي  ملاقاتش کني:


نچ!


براي کي  دعا ميکني:


هر کي به  ذهنم برسه!حتي اگه   اون کفشم باشه!


به کي نفرين ميکني:


اون که آشعال بريزه در اين محل....


وضعيتت در 10 سال  آينده


چه ميدونم!اگه    علم  غيب داشتم  هم  نميخواستم از 10  ساله  ديگم  خبر  داشته باشم.


حرف دلت:


آيا تو هرگز آن چهار لاله آبي را  بوييده اي؟




مونا دلاوري
:: 26/7/1386:: 4:5 عصر | نظرات ديگران ()

» + پايان

......................................................................................................................................خدا


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


..................................................................................................................................نگهدار


 




مونا دلاوري:: 23/6/1386:: 7:27 عصر | نظرات ديگران ()

» + آن سوي هيچ ،فراسوي مرزهاي تنم

متن زير،پيشگفتار پروژه پايانيم بود! 


آن سوي هيچ،فراسوي مرزهاي تنم...ادامه مطلب...



مونا دلاوري
:: 7/6/1386:: 9:1 عصر | نظرات ديگران ()

» + چه ميدونم اسمشو چي بزارم............

انگار که من در عميق ترين حفره ي شب ،گرفتار مردابي نه چندان عميق گشته ام


انگار که نامم،ادامه تشعشات خورشيد بوده است


انگار که تنهايي ماه امشب دو چندان ميشود،با حضور نيمه گم گشته اش


و شايد ابتدايي ترين احساس زمين ،امروز من باشدادامه مطلب...



مونا دلاوري
:: 23/5/1386:: 11:7 عصر | نظرات ديگران ()

» + آلوده به من

آستيني آلوده به خون


خوني آلوده به بودنادامه مطلب...



مونا دلاوري
:: 4/5/1386:: 12:49 عصر | نظرات ديگران ()


» ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[21/3/1387- 10:59 ص] عبور
[آرشيو شده ها]