آن سوي هيچ ،فراسوي مرزهاي تنم
صفحه ي اصلي |شناسنامه| ايميل | پارسي بلاگ | وضعيت من در ياهـو  RSS  |  Atom  |
اوقات شرعي
دو دعوى خلاف هم نيست جز که يکى را روى در گمراهى است . [نهج البلاغه]
» آمارهاي وبلاگ
کل بازديد :13201
بازديد امروز :8
بازديد ديروز :9
» درباره خودم
آن سوي هيچ ،فراسوي مرزهاي تنم
مونا دلاوري[80]
مونا هستم.
» لوگوي وبلاگ
آن سوي هيچ ،فراسوي مرزهاي تنم
» لوگوي دوستان






» لينک دوستان

انيگما
خاطرات يک خاطره نقاش
زنداني اميد(حسن و امير حسين)
لحظه اي مانند اکنون(سپيده)
نيما نيليان
نيما فتوبلاگ(نيما نيليان)
با دستهاي رنگي(سرور محمودي)
رنگ شب(ايرج سالاروند)
زندگي نامه(احسان واله)
خاطرات يک دختر
فصل گستاخي
لاف در غريبي
...همين جا روي زمين...
دست نوشته هاي يک جادوگر
مادرک
درد دل کلاغ سياه
پرانتز کارتون(عباس ناصري)
يادداشت(مجيد احمدي)
آرام سرزمين ذهن من...(آلبالو گيلاس)
ارتباط با ارواح و سير و سلوک(محمد)
هيچ اگر سايه پذيرد من همان سايه هيچم(مسعودآوک)
ديگران
نسيم روح نواز(مجتبي)
دلبستگي(سينا تنها)
I DESERVE TO LOSE
روزهاي باراني(شيما و صالح)
فروغ فرخزاد
حسين پناهي
بخارا(مجله فرهنگي هنري
کاه گل(سالي)
چرند و لوند(سالک است ، او)
کلاغ(ادبيات و فلسفه )
معماري پارس(اولين ماهنامه الکترونيکي هنر ومعماري ايران)
معماري
معماري در گذر زمان و مکان
مونا(عکس)
استاد بهنام کامراني
علي سلطان کاشفي
گفته هايي از نگفته ها(امير)
راز شمع(علا)
تصويرگري
انجمن وبلاگهاي هنري
استاد رضا هدايت(نقاشيهاوداستانهاويادداشتها)
کارگاه
گالري الهه
کاوه گلستان
حسين ذبيحي(من رفتم،ميروم جايز نيست)
دف و کوزه(داريوش چهاردولي)
A loney BOY(امير حسين)
   1   2      >
» + ......

هنوز هستم.اما اگه دوست داشتين فاتحه بخونيد.


 


 


 


...


اين همه سايه که در طواف خورشيد


ميروند به نميدانم کجاي قلب تو


بي رنگ و بي نجوا


مثل اين ثانيه هاي بي طلوع


مثل تلاطم اين ماه وحشي


 که در عکس تو


 آن گوشه بي کار نشسته است


مثل من که اين گوشه....


 


و مثل من که در ذرات بيرنگ معلق مانده ام


 وقتي که جايي از دلم  ميسزود


وقتي که قلبم مثل کارت تبريک هاي ارزان قيمت


تير ميخورد


و آن سه قطره خون که هيچ رنگي ندارند


هيچ کجاي اين دنيا را آلوده نميکنند


و در هيچ شعري هم وارد نميشوند


اما ماه توآن گوشه سمت راست تنهايي تو


انگار ميبيند که دلم چقدر گرفته است


...


 مونا.همين امروز.همين جا.


 




مونا دلاوري:: 15/3/1386:: 7:24 صبح | نظرات ديگران ()

» + زمان

 


 


از دور که مي آمد،آشنا بود


صداي قدمهاش اندوه خاصي داشت


که آمدنش را مثل رفتن تلخ ميکرد


آن روز ظهر آمد،


کنارم نشست


و من ديدم غربت خاکستريش را.


از چه ميگفت را خوب به خاطر ندارم


کنارم نشسته بود،


انگار در گلوش،غمي لانه داشت


نزديک دلم نشسته بود


و خود نميدانست


امامن  ديدم که غرق افق بود...


 انگار سرگشته بودو کمي هم رسوا!


ميگفت چهل روز اول ، مادراميد به ماندنش نداشته


چهل روز از چشم همه مخفي نگهش داشتند


تا مبادااز راه نرسيده


 فرشته هابيايند وباز راهي سفرش کنند


دلم بي تاب بود


هول ولاي رفتنش در دلم بود


برگشتم که چيزي بگويم


که ديدم کنارم تا آن دورها جايش خالي مانده ست


و بعد صداي اذان آمد


نگاهم به آن دورهاي افق پر کشيد


ديدمش که مثل هميشه


آهسته باز مي آمد


با همان چشمان روشن


چيزي ميخواند


با همان تک پوش سبز تنهايي اش


و با نگاهي که در نميدانم کجا گره خورده بود...


 اين بار اما غريبانه از کنارم گذشت


.........................


آن وقت بود که من احساس کردم


همه آدمها شبيه تو شدند


همه چشمهاي روشن داشتند


و بلند بلند آواز مي خواندند


مي آمدند کنارم مينشستند


و درست مثل تو زخم کمرهاشان را نشانم ميدادند


و بعد گم ميشدند در روشناي  افق!


 


امروز من يک دنيا دارم که مثل توست


وبا وقاري که خاص تو بود ميخوانند


و  باز مثل تو موقع اذان


در همان دورترين جاي خدا


 گم ميشوند!


 


مونا16.2.1382


 




مونا دلاوري:: 15/2/1386:: 8:7 عصر | نظرات ديگران ()

» + بالاخره تموم شد دوران دانشجويي مونا...

به نام  خودم



اولندش  سيلام  عرض شد


دومندش  به طور کاملاًرسمي همه  شيرازيهاي محترمو  به  جلسه  دفاعيه ،دعوت  ميکنم،(مکان و زمان  در آخر ذکر ميشه)


همونطور که مشاهده ميکنيد جلسه دفاع  دقيقاً به همين  صورته:


چه بسا که خوشندمان خواهد شد که روي ماه  دوستان را ببينيم.هوم.


فعلاً همين ديگه ....(مونا غميگين اندوهناک است ،الک پلکي !)


حس توضيح بيشتر دادنم اصلاً نيست


بعدنترا هم  نقاشيامو  ميزارم همين جا ،(فردايي  پس فردايي ....الله اعلم !)


يه همچين  چيزايي 


دعوت رسمي ،


دود دو رو دو :بشتابيد.....


زمان:


چهار شنبه ،ساعت 11 صبح


مکانشم  :زمين ،ايران ،شيراز ،خيام ،دانشکده سوره .


 


در ضمن  کارارو گذاشتم (نقاشيا،بي زحمت  نظر يادنون نره!البته به قول بابا  اهل زحمتم نيستينا ،اما ديگه ديگه)


 


 


 


امضا:مونا




مونا دلاوري:: 30/11/1385:: 2:30 عصر | نظرات ديگران ()

» + مي خواهم غروب کنم

.


.


.


.


 


به آفتاب بگو برود نخود سياه هاي  همه کائنات را برايم بياورد


 


مي خواهم طلوع کنم


 


به ستاره هاي شب نشين هم بگو بروند انگشت دستانشان را بشمارند!


 


تو مرا تا سحر بنشين،


 


مي خواهم شب تو باشم!


 


ها،آمدي؟!


 


پس به اين ديوار هم بگو برود آن طرف تر


 


 


مي خواهم تنها باشم


 


راحت تر بگويم


 


مي خواهم باشم


 


اين ليوان که خاطرش از سکوت لبريز است


 


چقدر بلند حرف ميزند


 


سر راه به گنجشکها بگو آرام بگيرند،


 


ديگرتو نخواهي آمد


 


به اين درخت خميده پشت پنجره،


 


به او که هميشه آمدنت را به نماز ايستاده بگو


 


دمي قرار بگيرد


 


دل بي قرارم با خودم


 


 


 


اما،به خاطرت ميماند به آفتاب بگويي بر نيايد؟


.


.


.


.


.


.


مي خواهم غروب کنم!


 




مونا دلاوري:: 17/11/1385:: 12:4 عصر | نظرات ديگران ()

» + بهانه

بي هيچ بهانه اي گريستن


و اين شبهاي بلورين را ازتو دارم


وصدا  که همچنان  ميرود به سوي اوراد شبانه...


انتهاي همين کوچه،


خانه باد است


اين لحظه،خود را سخاوتمندانه قسمت ميکند


بين من و تو


روسپي خسته اي که قلبش خورشيد است


و صداش ،پچ پچ باران  پشت پنجره


وگيسوانش به رنگ رداي توست!


بين تو و آه هاي بي چراي من،


چند سال نوري راه است؟


حادثه حضورت


قابله هر شب شعر هاي من است


اين  وهم،اين آسمان آبي


رخسار توست


با هزاران کنايه تو را مي خوانم


وگم ميشوم در سايه اين بن بست


در اين لباسهاي مشکي


گم ميشوم،


وقتي دستت را به سوي من دراز ميکني


گم ميشوم در دستان سنگيت


که همچون حباب ميرهد از دستانم


گم ميشوم در تو


در انحناي گيسوان به شب مانده ات!


مولاي بي چراغ


بي ستاره گم شدن در کوچه ها را دوست دارم


 


رداي ارغوانيت


گم ميکند مرا...


گم شدن درحريم امنت را مي جويم


در اين شب بلورين


 


 




مونا دلاوري:: 11/11/1385:: 7:11 عصر | نظرات ديگران ()

» + اين مرگ من است!

 


 


 



 


 


من مرده ام


و هنوزسعي در شنيدن صداي باران دارم


بانگ الله اکبرشما گوش فلک را کر کرده است


دست بردار هم  که نيستيد


دست کم توآهسته تر ،مرگ را فرياد کن ...


خواب مرگم را بر هم ميزني!


مي خواهم پچ پچ باران و خاک را بشنوم


 چرامرا به خاک ميسپاريد؟


من از مرگ بيزارم


و توچنان  گرم گريه اي که راه مزار مرا گم ميکني!


 رهايم کنيد


لااقل بگذاريد دستش را رها کنم!


تنها، رهايم کنيد


بگذاريد باران تا آخرين دانه بر من ببارد


بگذاريد باران غسلم دهد


مرا به خاک بسپاريدو برويد


مي خواهم براي آرامش خودم دعا کنم


من واين خاک را با هم رها کنيد


و هرگز با شاخه گلي بر نگرديد


با اشکهاي بهارکم سبز خواهم شد...


شب مرگم بارانيست


 و من مرده ام


الله اکبر گويان، به کجا ميرويد؟


مگر نميدانيد که من مرده ام ؟!


واين جسم پوسيده من است


که در ميان تابوتي سبز پيش ميرود


پس رهايم کنيد


شعرهايم  از تاريکي و تنهايي مي ترسند


و من مرده ام!


دريغا که اشک تنها  فرصت ما بود


و اين لحظه من در تابوتي ازمرگ به جانب خاک  ميروم.


چه کسي تاريخ مرگ،اين مرگ  را رقم خواهد زد؟


مي خواهم همه تقويم ها را پاک کنم...


مي خواهم از اين همه مردن رها شوم


و ناجي من با آن رداي ارغوانيش


هنوز در خواب، خواب صليب ميبيند


وقتي که تو از فرط گريه  به حق حق افتاده اي


من گرم آرامشم


من غرق بارانم


 تو هم بس کن،گريه را


تنم از سرماي مرگ نميلرزد


تنم از گريه هاي تو ميلرزد


از اينجا برو!


مي خواهم در عزاي مرگم ، بلند بلند گريه کنم


و آن هفت شمع سفيد را که براي تو


 نذر کرده بودم را


 براين  مزار سياه وتنگ  شعرم روشن کنم.


ببين،من مرده ام


و تو طعم گس مرگ را در دهان داري!


 


 




مونا دلاوري:: 7/11/1385:: 12:42 عصر | نظرات ديگران ()

» + خداي نور


اين نوشتن هاي هميشگي حکايت چرخش مدام زمين و خورشيد است!


و من دل خيره شدن در آفتاب زمستاني را هم ندارم!


تو که پر فروغ ترين ستاره قلب من هستي،در نوشته هايم سوسو  مي زني


و عمر کوتاهت ،ميگويدم، که خورشيد پشت پلکهام ،


هزاران  ساله شدنت را به تابش  نشسته است!


و من شهاب سنگهايي را ميبينم که در مدارم گرفتار و ناگزيرند!


مرگ داستان تکراريست که ما را به هم گره ميزند


دراين همه زندگي من تنها عشق را مي جويم و تنها دليل نوشتنم يافتن اوست!


مي نويسوم و با هر واژه بيش از پيش به او نزديک ميشوم!


حقيقتي که مرا در برگرفته همچون مهتابي، درخشان است که در اوج کمالش رقصان از آسمان ميگذردو بار دار نورهايي ست که از شبش سر ميروند ...


در دلم نوريست که تو به اشتباه او را حفره  اي مي پنداري!


نوري که از اين همه زندگي به من عطا شده


که او را در چشمان تو،در خطوط چهره ات باز مي يابم


گرداگرد من زندگي هاي بسياري در جريان است که من از آن ها بي خبرم !


مثل همين نورهايي که از دريچه اتاق ليز مي خورند و


 خود را در دل ديوارهاي اتاق،با همه سختيشان ، جا ميدهند!


زياد که به رقص  اين نورها خيره مي مانم آنها را به خطا ،حفره اي مي يابم!


مي نويسم زيادوميدانم که ...


پس ديگر نخواهم گفت که به تو بي شباهتم


در ميان هزاران زندگي ديگر،زيستن در ميان چند شهاب سنگ را تجربه ميکنم و ماهم را مينگرم!


با پلکهاي بسته طنين قلبم را مرور ميکنم و نورها که از پلکهاي بسته ام به روحم نفوذ ميکنند!


در باز ميشود و مادرم سراغ از قرآن فارسي را ميگيرد!


سراغ از نوري که در جلدي سبز به انتظار خوانده شدن نشسته است!


و يا بهتر بگويم در انتظار تابش در چشمان کسي است...


مادرم،زنيست سياه پوش،او محرم را بهانه  ميکند و سياهي را حجاب خود!


و من با پلکهاي بسته  از داشتن پرفروغ ترين ستاره دنيا چنان مسرورم که دلم مي خواهد پابه پاي زمين خورشيدش  را طواف کنم!


و من حتي با همين چشمان بسته تو را ميبينم که در گوشه اي از دلم ميسوزي از خودت...




مونا دلاوري:: 3/11/1385:: 4:35 عصر | نظرات ديگران ()

» + تصميم کبرا

در امتداد اين انتهايي ترين فصل خدا


اين زمستان هميشگي قلب


حسيست که در زير گونه هام لانه کرده است


حسي که همچون آواز تو


سلولهاي تنم را به ويراني ميکشاند


وقتي که خيال اين پياده رو اين چنين صبورانه


جان ميبازد در امتداد نفس هاي آدمي


چگونه ميتوان با اين همه تنهايي مدارا نکرد؟


نسيمي از عرياني درخت هم سايه ميگذرد


و من دلم ميلرزد


دلم ميلرزد


ميداني؟


دلم ميليرزد...


حسي مي گويد،نکند صبا همين باشد!


از کنار گلهاي شمعداني که مي گذرم


انگار پا  بر دل لغزانشان گذاشته ام


با احتياط ميگذرم اما...


 


فصل ويراني ما در کتابهاي ارزان قيمت دست فروشها


جا خوش کرده است!


هزاران قرن ازاين قرن هم گذشت


و اين ساعت اتاق هنوز گيج از حادثه تنهايي آدمي


به گرد خود مي چرخد!


حيرت اين ساعت را به تماشا نشسته ام


در ثانيه هايي که کلاغ


در کوچه باغهاي مطرود


ناي فرياد زدن ندارد


و همه مدادهاي  رنگي از ترس تراشيده شدن


به زير نيم کتهاي چوبي پناهنده شده اند


اين همه مرد که در باران آمدند


را کجاي قلبم چال کنم؟


چه حوصله اي  داري تو!


بگذر از اين شعر


و از تصميم کبرا پند بگير...


 


 


 


مونا




مونا دلاوري:: 26/10/1385:: 10:27 صبح | نظرات ديگران ()

» + شب قدر يا صلات عاشورا

شب بود ،اما انگار که صلات عاشورا باشد


در کوچه باران نمي باريد


اما شعرها همه خيس بودند


آن قدر بي چتر زير باران گريه کردم


تا آسمان هم خيس شد


تنها من بودم و يک دنيا شب


صلات عاشورا بود يا که شب قدر را نفهميدم


تنها بودم


و با صداي در، چيزي در دلم فرو مي ريخت


و همه شعرها خيس بودند


مثل تن ماهي قرمز


که قبل از تحويل سال مي مرد


آن همه گريه مي کردم


اما باز هر سال از نو مي مرد


دلم آشوب بود


انگار ماه سياه هفت سين در دلم ضجه مي زد.


صداي کل مي آمد


و تندي تنباکو بي خودم مي کرد


و درخت هاي عر عر به صف ايستاده بودند


انگار ماهي سياه هنوز نمرده بود


عزاداري اعراب هم که تمامي نداشت


انگار هي مي مردند


و بستگانشان صف مي کشيدند


و کل مي زدند


و باز ماهي سياه دلم زار مي زد


شب بود ،اما عاشورا


درخت هاي عرعر به راه مي افتادند


تا قبرستان شهر


به خاک مي سپردند مرده شان را


و بعد همان جا قليون هاشان را چاق مي کردند


دريا گيج از جزر و مد،جنازه ها را دانه دانه مي بلعيد


که ماهي سياه هفت سين ،


باز در دلم آشوب به پا مي کرد


عزاداران در رگ هام مي رفتند


و مرده هاشان را به خاک نسپرده،


قليون ها را چاق مي کردند


با همان دستان حنا بسته!


و باد مينارم را پس مي زد


و سياهي شب سرمه چشمانم مي شد


در زير پوستم صلات عاشورا بود


و پاي چشمانم شب قدر


هنوز سرهاي بريده با من سخن مي گفتند


و آمو خسته از اين همه عاشورا ،


تيجيري ها را آب مي زد


الله اکبر مي گفتند


و مرده شان را ميانه راه رها مي کردند


شب قدر بود


و ته مانده هاي شب زير چشمانم را سياه کرده بود


اما مثل صلات عاشورا،


کسي در دلم ضجه مي زد


و قاطي اشک و سرمه از گونه هام به دستان حنا بسته ام مي رسيد


اولي را به خاک نسپرده ،


قرآن را ختم مي کردند


و بر سر مي گذاشتندو باز از نو کل مي زدند


مرده را رها مي کردند


سيد قرآنش را که با همه قرآن ها فرق داشت،


ختم مي کرد


و پولش را مي گرفت و


مي رفت


و همين طور الله اکبر بود که در شرجي هوا گم مي شد!


اين قدر در رگ هام مرده هاشان را رها کردند


که ماهی سیاه دلم از مردن های هر ساله اش پشیمان شد


و قرآن بر سرگذاشت


و سر نیزه های صلات عاشورا را برای همیشه فراموش کرد




مونا دلاوري:: 17/10/1385:: 12:6 عصر | نظرات ديگران ()

» + معشوق

معشوق من ديواريست که از اجدادم برايم به يادگار مانده است


ديواري که حرفهاي ساده  دلم را بر زخم هاش نوشته ام


معشوق من حرفهاي ساده قلبم را نميفهمد


رهگذران شعرهايم را ميخوانند،


و او نميداند


او زبان رهگذران را نميداند


زمان ما را نميفهمد


او حتي نميداند،


که غروب هر يک شنبه


 من دوستت دارم تازه اي را بر تنش نقش ميزنم


او نميداند معناي  نوازش هاي مرا


نه!


او هيچ چيز نميداند


او ديواريست ساده،بي هيچ دريچه اي يا که  روزنه اي


نه،او ديواريست به وسعت يک انسان


و حصاريست به تنگناي يک قلب


او روح ندارد


او هيچ چيز ندارد


او يک تن پير و خسته دارد


که از دوستت دارم هاي هميشگي من زخميست


معشوق من ديواريست  به يادگار از نياکانم


ديواري که سايه ندارد


او هيچ چيز ندارد


تنها پيش روي من ايستاده


او تنها ترين ديوار است


او شعرهايم را نمي خواند


او زبان دوست داشتن مرا نميفهمد


ديوار من از اين همه ايستادن  خسته است


او در ميان خرابه هاي بابل نيست


او ديواره اي ساده است


ديواره اي که از جسم نياکان من است


اين خاک،راه رسيدن به بهشت است


و او نميداند


آري،او هيچ چيز نميداند


مونا


 




مونا دلاوري:: 10/10/1385:: 9:36 عصر | نظرات ديگران ()

» + بازي شب يلدا

اول سلام!انيگماي نازنين مونارو   دعوتش کرده به يه بازي به نام شب يلدايي!


قانون اين بازي اينه که فرد 5 تا از خوصوصياتشو يا  چيزايي  رو که  باعث شدن اون  باعث افتخار  خانواده و هم وطنان عزيزش باشه رو ميگه و در آخر هم 5 تا از دوستاشو  به اين بازي  دعوت ميکنه و اين ماجرا کش پيدا ميکنه تا يلداي  ديگه...(تو رو خدا اين با مزه نيست؟)


حالا من بايد از مونا بگم :


1.چيزيو که هيچ کس در مورد مونا نميدونه (البته شايد)خجالتي بودنشه!يه  وقتا از خجالت آب ميشه رسماو خيليا خيال ميکنن واسه خاطر چس کلاس بازي و اين  صحبتاس کم حرفياش...


2.تقريبا هميشه گرفتار درد خانمان سوزي به نام جو گير  شدنه!(البته اين هيچ  ربطي  نداره اما بس که  با مزس  دلم نيومد ازش بگذرم!اصلا  خيليم ربط داره،کافيه شما يه کم خلاقيت به خرج بديد و  ارتباطشو با ماجراي جو گيري مونا پيدا کنيد!)


3.اگه  مي خوايد بد اخلاق ترين آدم دنيا رو ببينيد،فقط کافيه موقع کار کردن(چه نقاشي ،يا طراحي،يا حتا جويدن ناخن )مونا رو ببينيد!خوب هر کسي يه نقطه  ضعفي  داره ديگه...(البته بد اخلاق ترين موناي  دنيا زيادي ،زياد ميخنده(همينجا هم  بلند ميگه دلــــــــــــــــــــــــــم ميخواد بخندم،اونم بلند بلند ،ببينم کي  چي ميگه!اصلا همينه که هست از فردا هم همين برنامست!)


4.مونا از هميشه باعث افتخار خانواده دلاوري بوده(البته واضح و مبرهن است بر همگان)!مثلا چيدن  ابروهاش به تمامي در سن 4 سالگي و احساس فجيع زيبا شدن)و يا اخراج از کلاس اول به جرم  پر کردن  تمامي  برگه هاي دفتر ديکته(جوري  که  ديگه  جاي ديکته نوشتن  نمونده بود!)و يا  در طول 4 سال دانشجو بودن شونصد هزار بار اخراج از انواع و اقسام کلاسها به جرم هاي گوناگون !البته مونا يا همون مونول هميشه  بيگناهيشو ثابت کرده با اين وسيله


5.البته همون  اول بايد توضيح ميدادم که بين دوستان مونا يک معني  داره اونم  ديوونه بودنه!يعني  به جاي گفتن  عجب  ديوونه ايه!فقط ميگن موناست ديگه!البته مونا پيکاسو هم زياد شنيده شده!(اما من از پيکاسو بدم مياد ،من از پيکاسو بدم مياد،من از پيکاسوبدم مياد !اينو به من نگيد)


 


من نميدونم چرا قانونش اينه که 5 تا بايد باشه!هنوز کليش مونده!اما  لطفا شماره 1 انيگما رو بخونيد !موناست دقيقا


 


حالا بايد 5 نفرو معرفي کنم!واي چه کار سختي!


1.بهار          2.نيما            3.حسن    4.احسان واله    5.کلاغ سياه


خلاصه اينا  ديگه(روشون کليک کني  هيچي نميشه !آخه من بلت نيستم!)


 




مونا دلاوري:: 7/10/1385:: 12:12 عصر | نظرات ديگران ()

» + نهال

واسه خاطر نهالي که