آن سوي هيچ ،فراسوي مرزهاي تنم
صفحه ي اصلي |شناسنامه| ايميل | پارسي بلاگ | وضعيت من در ياهـو  RSS  |  Atom  |
اوقات شرعي
روز قيامت سه تن شفاعت مي کنند : پيامبران، سپس دانشمندان و پس از آن شهيدان . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
» آمارهاي وبلاگ
کل بازديد :13201
بازديد امروز :8
بازديد ديروز :9
» درباره خودم
آن سوي هيچ ،فراسوي مرزهاي تنم
مونا دلاوري[80]
مونا هستم.
» لوگوي وبلاگ
آن سوي هيچ ،فراسوي مرزهاي تنم
» لوگوي دوستان






» لينک دوستان

انيگما
خاطرات يک خاطره نقاش
زنداني اميد(حسن و امير حسين)
لحظه اي مانند اکنون(سپيده)
نيما نيليان
نيما فتوبلاگ(نيما نيليان)
با دستهاي رنگي(سرور محمودي)
رنگ شب(ايرج سالاروند)
زندگي نامه(احسان واله)
خاطرات يک دختر
فصل گستاخي
لاف در غريبي
...همين جا روي زمين...
دست نوشته هاي يک جادوگر
مادرک
درد دل کلاغ سياه
پرانتز کارتون(عباس ناصري)
يادداشت(مجيد احمدي)
آرام سرزمين ذهن من...(آلبالو گيلاس)
ارتباط با ارواح و سير و سلوک(محمد)
هيچ اگر سايه پذيرد من همان سايه هيچم(مسعودآوک)
ديگران
نسيم روح نواز(مجتبي)
دلبستگي(سينا تنها)
I DESERVE TO LOSE
روزهاي باراني(شيما و صالح)
فروغ فرخزاد
حسين پناهي
بخارا(مجله فرهنگي هنري
کاه گل(سالي)
چرند و لوند(سالک است ، او)
کلاغ(ادبيات و فلسفه )
معماري پارس(اولين ماهنامه الکترونيکي هنر ومعماري ايران)
معماري
معماري در گذر زمان و مکان
مونا(عکس)
استاد بهنام کامراني
علي سلطان کاشفي
گفته هايي از نگفته ها(امير)
راز شمع(علا)
تصويرگري
انجمن وبلاگهاي هنري
استاد رضا هدايت(نقاشيهاوداستانهاويادداشتها)
کارگاه
گالري الهه
کاوه گلستان
حسين ذبيحي(من رفتم،ميروم جايز نيست)
دف و کوزه(داريوش چهاردولي)
A loney BOY(امير حسين)
   1   2      >
» + آرزوي بي آرزويي...

 


هوم!يه بازي تازه!بازي آرزوها...


جالبناکه!نه؟


اما نميدونم از کجاش شروع کنم!


هام،بهتره از بچگي شروع کنم


آرزوي هميشگي بچگيامو مينويسم:


در يک صبح دل انگيز بهاري،در حالي که آخر هفتس و ما (يعني من و مامان)کنار بابا بوشهر هستيم(هتل بابا)،از خواب که بيدار ميشم،ميبينم يه چمدون آماده کنار درگذاشته شده و بابا،با حالت غمگين اندوهناکي ميگه،مونا بيرون يکي منتظره تو نشسته!


از اتاق ميام بيرون  در رو باز ميکنم ميبينم يه آقاي روستايي ايستاده،و ميفهمم که اين آقا پدر من بوده و من حالا بايد با اون برم ده...


اونجايي که من به دنيا اومدم يه ده دور افتادس،يه ده خوش آب و هوا که آدماش تا حالا ماشين نديدن به عمرشون.من ميرم اونجا و عاشق يه پسري ميشم که چوپونه!با اون ازدواج ميکنم و گه گاهي پدر و مادر دروغکيم به ما سر ميزنن و من واسشون ماست محلي و نوني که خودم پختمو ميبرم.هوم...


هنوزم يه وقتايي که پيک نيک ميريم،من دنبال علي چوپون روياهام ميگردم!


پس آرزوي اولم شد:يافتن علي چوپون روياييم!


آرزوي دومم اينه که يه روز از صبح تا شب خيانت محسن چاوشي گوش کنم ،با صداي بلند بلند و مريم غرغر نکنه و مجبور نشم با هدفون گوش کنم تا آخرشب احساس کر شدن کنم.


3.يه روز صبح که از خواب بيدار ميشم جناب آقاي پستچي زحمت کش محترم دوست داشتني که براي ما ملت غيور و شهيدپرور زحمت ميکشه،اين يه بارم قبول زحمت کنه و زنگ خونه رو با دستاي نازنينش به صدا در بياره و بگه:


خانم مونا دلاوري اينجا زندگي ميکنن؟


و بعد يه نامه دريافت کنم،و اون نامه رو کي نوشته!


ميدونين اسامي هيچ اهميتي ندارن!


اما مضمون نامه اينجوريا باشه که من يه عمه پير نازنين فجيعاً پولدار در مثلاً پاريس داشتم که حالا از اين دنيا زحمت کم کرده و به سراي ابدي شتافته...و حالا مونا پولدار ميشود!خوب چي ميشه يه کم هندي شه ماجرا؟!(والا)


4.و چهارمين آرزوي مونا:يه غول چراغ،که چي کار کنه؟خيلي سادس،که در طول روز ليوان چايي هاي مونا رو از گوشه کنار خونه جمعشون کنه،کاغذارو مرتب کنه،خلاصه هر چيزي رو که من به هم ميريزمو اون مرتب کنه!هوم!


5.هر چه سريعتر بميرم!


خوب اينم 5تا آرزويي که ميشد اينجا با شهامت و شجاعت گفت...


دوستايي که دعوتشون ميکنم:


 


http://enigma.parsiblog.com/ (انيگماهيوي دوست داشتني من)


http://zendaniyeomid.blogfa.com/(حسن هيو هو)


http://saadi.recent.ir/(جناب سعدي)


http://www.foroogh.de/(فروغ فرخزاد)


http://weathercool.blogfa.com/(سينا ي دلبستگي)




مونا دلاوري:: 17/1/1386:: 12:5 عصر | نظرات ديگران ()

» + نفس تازه

اگه ميتونستم با يه پاک کن همه تقويما رو،تاريخا ، همه زندگياي گذشته رو،همه و همه رو پاک ميکردم. يه پاک کن ميخوام تا همه نامها،همه چهره ها رو  از گوشه کنار دلم پاک کنم.تا خودمو از تو آينه پاک کنم. يه پاک کن ميخوام تا يه ماه تازه و گرد اون پايين دريچه، رو تن اين شب  سياه بکشم.. آره يه پاک کن ميخوام تا همه چيزو پاکِ پاکِ کنم ...


بعد با ذغال طراحي،دور خودم يه ديوار بسازم، درست مثل ديوار چين.يه ديوار بلندو محکم.بلندتر از هفت آسمون خدا و محکم تر از دل همه فرشته هاش.


پس  عيدي واسه من فقط يه پاک کن بيار


شراب شيرازش با من....


(اينم واسه اين که ثابت کنم، منم مهمون نوازم...)




مونا دلاوري:: 2/1/1386:: 11:17 صبح | نظرات ديگران ()

» + ....



مونا دلاوري:: 9/8/1385:: 2:35 عصر | نظرات ديگران ()

» + فراتر از بودن

 


براي آن که کمي،حتي شده کمي زندگي کرد،دو تولد لازم است.


تولد جسم و سپس تولد روح.


هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.


تولد اول بدن را به اين دنيا مي افکند و تولد دوم روح را به آسمان مي فرستد.


تولد دوم من زماني بود که تو را ديدم.....


                                                          کريستين بوبن                                                       




مونا دلاوري:: 8/8/1385:: 5:57 عصر | نظرات ديگران ()

» + تنهايي

 


 


چقدر  اين تنهايي


اين تندي  تربانتين


کوچکي اين خانه حتا


خوب است.


 


 


بهار که مي آيد


پرسه زنان زمستان را در خيالي


 طي ميکنيم.


تنگناي خيال  زمستان


و


 سنگيني آسمان بر گلوي من


و 


خيال جاودانگي در مرگ ترانه هاي ناگفته ام.....


 


برفي که با مردن ،عرياني مزارم را


ميگريد و ميگرياند.


 


 تو راهي آن سوي واژه اي


وقتي مرگ


ميميرد در پيش چشمانم


نه عصايي در دست و نه معجزه اي در نگاه...


 


از جداره هاي تاريخ بيرون ميزند حضورت...


 


 


نامت ،هم نشين تلخي اين چاي است


 


و خيالت همدم اين سکوت...


 


 


 فراموشم کن


 


من خيانت نکردم!


 


 




مونا دلاوري:: 5/8/1385:: 3:1 عصر | نظرات ديگران ()

» + من

 


 


 


من مختصري از خاک و آسمان بودم


و آسمان خلاصه اي از خاطرات دريا


و باران چيزي نبود مگر نگاهي  از جانب آسمان


 بر من و تو......


 


انگار هنوز هم تاجي از خورشيدبر سر داشت


و دامني از خاطرات بالهاي پروانه بر تن


 


 نه هنوزنمرده بود و گويي خيال مردن هم نداشت....


شهر هاي افسانه اي بر گيسوان او ، ساخته شدند،وقتي که ديگر زنده نبود


اما هنوزهم نمرده بودا


 


وقتي که شب  بود و سياهي حاکم


و کودکان به شمارش ستاره ها از پس سقف خانه هاشان مشعوف


و ماه کامل از شدت سنگيني ،در چند قدمي زمين ....


ديوانه اي خواب باران مي ديد


و زمين از رقص خود خسته.........


و در لحظه اي همه چيز رنگ مي بازد،اما!


باران از خواب ديوانه بيرون مي زند،


تن پوش ديوانه از عطر باران آکنده


وستاره ها از کاسه دستان کودک سر مي روند


 و شهر از  نورستاره لبريزو سر مست


..............................................


واو بيدار مي شود


مي چرخدو


،گيسوانش را در باد رها مي کند


 و رقصان مي گذرد......


 


 


از شهرچيزي جز خاطره اي دور باقي نمانده است!


 




مونا دلاوري:: 2/8/1385:: 10:58 عصر | نظرات ديگران ()

» + براي مجيد

اينجا باران مي خواند


و پرنده ها مي بارند


 و من ميخندم


چيزي مرا به اين زندگي کوک ميزند


کسي مرا نگاه مي کند


ونبضي در بغض من آواز ميکند تورا


حسي که مرا از خود مي رهاند،


هم نام توست


و لهجه اش شبيه نگاه کودکانه تو خوش رنگ است


 و شيريني کودکانه اش


،راه تنهايي مرا خوب ميشناسد...


من در نامي تنها پوسيده ام...


و حضور تو انکار تنهايي من است


وقتي در کنارم براي لحظه اي نمي ماني


 و باز تو پيوند مي دهي مرا با ساز زندگي


سهم من از تو تنها يکي نام است


 نه بيشتر و نه کمتر حتا


خرابه هاي تنهاييم را مي بيني؟


 اين صداي تو نيست که از راديو مي آيد؟!


حتا اين صداي گشوده شدن در ،


صداي تو را در من زنده مي کند و


 آواز پرنده ها در زير خيس نوازشهاي آسمان به درون من راه يافته اند


 و اين آينه


تنها همنشين ديدگان من


 هر روز بي هيچ خستگي بهانه تو را مي گيرد ...




مونا دلاوري:: 2/8/1385:: 11:34 صبح | نظرات ديگران ()

» + 

لحني غريب اما ساده،ساده اما آشنا با خلوتهاي ديرينه ي من داشت ،همان که  مثل تو بود ،اما مهربانتر ،از تو بود...

،با دست هوا را پس مي زنم که مرا ديوانه وار در خود فرو ميبلعد،اتاق مرا در بازدمي پس مي زند،من در غبار  حل مي شوم و غبار در من،اما جسمم  هنوز هم  بر جاست  در آغوش آسماني که  بوي تو را داشت!وروح در فضا ي بي فضايي  معلق و شناور است....

در اتاق گم مي شوم،در صداهاي جاري بر فضا،شناور در ياد بي ياد  مرگ،صدايي مي خندد،صدايي نا آشنا،با لبان من سخن مي گويد، صدايي  که لحن تب دارش از  فاصله ها مي گويد و گاه فرياد ميکند ،نامت را،و تو هيچ نمي گويي.حتا در نگاهت کلامي نمانده است!

روحم در چنگ بي رحم سکوتي که بر  خانه حکومت مي کند،له مي شود، خانه اي که هزاران دريچه ،دارد وهزاران ،هزار ستاره  در آسماني که آنسو تر از سقف غبار گرفته ي  چشمان من و آسمانيست  که از تو مهربانتر بود  ... ، هر شب طلوع ميکنند، و با هرسپيده غروب...

نامت را  فرياد مي کنم،اما فرياد سکوت از من رسا تر است،گرفتار هزاران  تار به هم پيچيده ام،انگار با همان هزاران رشته اي که ما  را به هم دوخته است،از هم جدامان  کرده است...مرا در ميان  تنپوشي تا بدين پايه سپيد و تو را ،...راستي  تو اين  لحظه  در کجاي  اين تاريخ ،ايستاده اي،که  اينچنين  غريبانه خنده هايم را مينگري؟

عطر خاک باران خورده،مرا مي خواند،مي روم،تو هنوز هم فال حافظ ميگيري،گرداگرد نگاهت ،حلقه اي خاکستري از د ودهاييست که بازدمهاي خسته ي تو هستند و به من مي گويند،نگاه کن،کسي که  ديوانه وار ،ديوانه اش بودي هنوز هم زنده است،هر چند خاموش تر از غزلکهايش!

صداي گريه هاي آسمان بيقرارتر از هميشه بر جداره هاي روحم  تلنگر ميزند ،خيس و منگ در  خاطر کوچه قدمهايم را گم ميکنم،همراه آسمان مي بارم،آسمان  مرا با دستهاي مردانه اش بلند مي کند،با  صداي تو با من سخن مي گويد صدايي که مثل  هميشه بيتفاوت و آهسته است،به زحمت مي شنوم چه مي گويد، پيش از رسيدن بخ من در فضاي تاريک خانه گم مي شود،چشمانت انگار سرزنشوار از  خيسي تنپوشم مي گويد،آسمان مرا به تو باز مي گرداند،در محاصره ي دودها نشسته اي،تا مرا نبيني؟!،با خنده اين سد دودي را ،که مثل حلقه ايست که  بر دستانمست در هم مي شکنم،و  ميروم  در گوشه ي اتاق ،و مثل گذشته صداي نفسهايم را با دقت گوش مي کنم،تنها سرگرمي من همين است،با  دقت نفس هايم را دوره ميکنم،از بر ميکنم،اما سرما مجال اين تفريح را از من گرفته است،سر انگشتان  نازک باران اجازه ي ورودشان به خانه را از من  مي خواهند،پنجره ها را مي گشايم،يکي يکي،تو ميبندي،ومن باز، ميگشايم.......فضاي خانه ،غرق فريادهاي من ميشودو اين تنها نشان اندوه منست....

باز هم دستان مردانه ي آسمان  مرا به آرامش مي خواند،و باز هم صداي تو را دارد،حتا تنش ،عطر تو را .... ،اما از تو بهتر است، و يقين مي دانم اگر پيش از تو  آمده بود .....

با ليوان آب  مرا تسلاي خاطر مي دهي،ليوان را به  هوا مي اندازم و مي خندم،هميشه   تشنه ي آبم،براي اين  لحظه،شکستن ليوان موسيقي غريبي  دارد، که تو خوب مي داني...

اما هميشه  در اين شادي مرا تنها رها ميکني ،نگاهت نمي کنم،اما فرياد  بسته شدن در را مي شنوم...

وقتي تو ميروي ،آسمان هم ميرود،فقط  زمانهايي که تو هستي ،مرا در آغوش مي گيرد،کاش نمي رفتي ،تا او  باز با  صداي  بيتفاوتش ،سرزنش وار صدايم کند...

روزي که روز  تعبير خوابهاي من بود،تو مرا به اينجا سپردي و رفتي....

حالا  ديگر دستان آسمان  مرا نوازش نمي کنند،از  در و يوار اينجا سپيد پوشاني سر ميروند،هيچ کدام نميفهمند من  تشنه ي نوشيدن آب نيستم،تشنه ي آسمانم که دستهايي مثل تو داشت،اما مهربانتر از تو بود

سپيدپوشان  انگار  حکومت  اينجا  را به دست گرفته اند،بي هيچ جنگ و ستيزي،اما من ميبينم سياهي روحشان را....

يادت مي آيد گفته بودي ،کلاغ سپيدترين پرنده ها بود و آدمها   سياهش کردند ؟گفتم اين همه باران،اين همه سال سياهي بال هيچ کلاغي را پاک نکرد؟گفتي،شهر آنها هميشه آفتابيست.،کلاغ  خوبم!

از وقتي که تو ،مرا به اينها سپردي و رفتي  ديگر باران  هم نباريد،اينجا هميشه آفتابيست، اينجا شبها هم آفتابيست

اينجا همه چيز در زير  هاله اي سپيد رنگ ،مدفون است،لباسها،پرده ها،دروغها،لبخندها

به  پرستار مي گويم،تو را مي خواهم،نه اينکه  دلتنگ  تو باشم،نه!دلتنگ  آغوش آسمانم که  مثل تو بود،اما مهربانتر از تو بود ....




مونا دلاوري:: 2/8/1385:: 11:34 صبح | نظرات ديگران ()

» + آلاله




باوري از سر ناباوري در چشمان تو تاب ميخورد



تو، کسي که تعبير روياهايم نام داشتي



نسيم،معصومانه از خواب  آلاله رد ميشود



و آلاله ،عامدانه ميپژمرد



آلاله ها را برزبان مي آورم



و ملاحت وار ميپژمرم



هر چند اندک تبسمي ،کفايت ميکند ما را تا ميدانگاه مرگ



و طلوع ميکند، در هر غروب ،



بانگ اتوبوسهاي شهرداري در خلوتگاه شهر...



آسمان پاييز،از ميان دريچه ها،خود را به درون هدايت ميکند



بي هيچ دعوتنامه اي از جانب درون يا که برون حتا...



واژه رنگ غزل ميگيرد ،در دشنامي ساده از جانب تو بر عرياني کاغذ



کلام من اما شکوهمندانه،بال و پر ميگيرد در دايره  يأس تو



و ساعت وا پس ميرود در انديشه زمان



سوگ آلاله را به وجب نشسته ام،با خيال گريان آسمان!





مونا دلاوري:: 2/8/1385:: 11:34 صبح | نظرات ديگران ()

» + ؟!






تأمل مي کنم بر ديدگان خفته باراني سپيدارهاي همسايه  با غربت،



و حيران  مينگرم ،عبورم را  از شبنم و ستاره



نه که قصه گوي پريان شبزده باشم



نه...!



تنها گاهي از سر جنون،مجنونم را مي خوانم....



و مي پندارم که مرا مي بيند ،در برابرش!



اما،تو ببين،



سر شاخه هاي بيد را  



که عاشقانه 


هر چند عاميانه


  جشن طلوع را



در آسمان مي ميرانند



و  حديث آشکار ،پنهان رگان دستانت را



در موج سپيدي از دوست داشتن،



فرياد مي کنم



به رغم انحناي گيسوانت،



پيچش نسيم را بسان طوافي بي بديل ،مي گريم...



و زمين آکنده از دوست داشتن مي شود



وقتي قلب من تهي از هر درد و درمانيست



 خاطر نيلي آسمان را مي سرايم،



در کوتاه آهي ،بي دليل...!





مونا دلاوري:: 2/8/1385:: 11:34 صبح | نظرات ديگران ()

» + آسمان يا که تو؟

اين تار و پود در هم تنيده ،

تنهايي من است

نه که ،سياه شب

يا که،

سقف کوتاه آسمان.

اين عمق غربت من است

مي داني؟!

غربت من...

اگر مي ماندي هم چيزي  جز اشک  نداشتم!

 

 

......اصلا همان بهتر که رفتي




مونا دلاوري:: 2/8/1385:: 11:34 صبح | نظرات ديگران ()

» + کلاس تاريخ هنر

وارد کلاس  ميشم ،طبق معمول هميشه کلاس از رديف سوم شروع شده، در برابر استاد ،حتا  کلاس  هم عقب نشيني ميکنه،ديگه بيداري که جاي خودشو د اره،به عادت هميشه ميرم رديف اول ،صندلي روبه روي استاد ،از اينجا  مسلط ترم به چهرش ...اينقدر منگ هستم که بتونم دو ساعت کلاس تاريخ هنرو تحمل کنم.نگاش ميکنم ،چقدر بد نقش ي آدم شادو بازي ميکنه، ابروهاش  به طرز احمقانه اي وسط پيشونيش جا گرفتن و من فکر ميکنم با ي دستمال ميشه کل چهرشو پاک کردو از نو اتود زد ،بي خستگي خيره ميشم ،اينقدر خطوط چهرشو دنبال ميکنم تا اينکه خودمو گم ميکنم،ديگه صداشو نميشنوم ،دنيا مثل مقنعه استاد سياه ميشه،اول بي تابي ميکنه ،اما يواش  يواش آروم ميگيره،ديگه  عينکشو مدام  بالا و پايين نميکنه،فقط خطوط لباش مدام در حرکتن ،دنياي  بي صدا گرد من ميچرخه،جسمم  از سنگينيه سکوت بي حس شده،مرزامو گم ميکنم، خودمو جا ميزارم ،

روبه  روي کلاس ،دارم از رنسانس ميگم ،همين ديشب واسه  صد هزارمين بار  گاردنرو  خوندم اما  باز  ذهنم  ياري نميکنه،يکي  زل زده تو چشام،همه  عقب نشستن،فقط  اون رديف اوله،کلافم ميکنه با نگاهش،انگار  ميبينه دروغين بودن خنده هامو،هنوز دارم حرف ميزنم،احساس ميکنم  الانه که نقابم  زير نگاههاي اين  دختره در هم  خورد شه،يواش يواش  عادت ميکنم  به  نگاهش،ي دفعه همه جا ساکت ميشه،همه جا مثل مقنعه آبيش آبي ميشه،آروم آرومم ،مرزامو گم ميکنم،

سياهيا از کنارم رد ميشن،ديگه چهره استادو نميبينم ،بچه ها  گردش جمع شدن ،دارن  به بيرون  کلاس  هدايتم ميکنن....




مونا دلاوري:: 2/8/1385:: 11:34 صبح | نظرات ديگران ()

» + مارلين پولاک

امروز چهار شنبه نميدونم چندم مهر ماه ،روز بسيار بسيار خاص و بزرگي در زنگي منه...

آخه حقيقتش اينه که من به پيشنهاد يکي از اساتيد عالي قدر به اين نتيجه  رسيدم،که واقعا بايد ديد خودمو نسبت به هنر و به خصوص دنياي عکاسي تغيير بدم.و در همين راستا  از همين  لحظه اسم بنده به  اندي پولاک تغيير پيدا کرد،اما راستش هنوز بين اندي پولاک و جکسون وارهول و مارلين وال در شک هستم...اما  شما فعلا همون اندي پولاک صدام کنيد...

به مامان ميگم ،واقعا که  مونا دلاوري هم شد اسم که واسه من گذاشتيد؟اگه از همون اول اسمم مونا بويزي ،يا مونا دومايي بود ديگه لازم نبود ،امروز ديدم به کل نسبت به هنر عوض کنم،اگه  دست کم کاترين هم بودم،اون وقت ميديد که به به و چه چه همين اساتيد بعد از ديدن عکسا و نقاشيام گوش فلکو کر ميکرد...يا دست کم زبون مادريم ،فرانسه اي ،اسپانيايي ،  خلاصه ي چيزي که  ناچار ميشدن  به مدد ترجمه سلاممو بفهمن،اون وقت  بايد دنبال اسمم تو  تنديس يا    حرفه  هنرمند ميرفتيد....

البته  روزگار عوض شده،ديگه کسي با رنگ روغن کار نميکنه،که به فکر پيدا کردن وينزور اصل باشه !

خانوما آقايون ،دست بر داريد از اين  ديد سنتي ...اين روزا کانسپچوال ارت هم قديمي  شده ،اما شما هنوز  با آب مرکب کار ميکنيد؟

البته اگه مارلين دوما کار کنه  ،اون اسمش خارجي ،ميفهميد؟خارجـــــــــــــــــــــــي...

خلاصه که من واقعا به خود اومدم و ديدم حقيقتا بهتر ي تجديد نظر کلي داشته باشم  و بشينم   حسابي کلرو به کار بندازم و ببينم  کله گنده هاي  هنر اون طرف دارن چي کار ميکنن  تا منم  بدوم برم انجام بدم...

شما هم اگه چيزي به ذهنتون رسيد ،و پيشنهادي   واسه  مني که  حيران موندم   در وادي هنر داريد،بگيد ...

در ضمن  اين آخر نوشته من به فارسي خواهد بود...بايد جهاني فکر کرد و جهاني صحبت کرد.بله....

امضا :مارلين پولاک

 




مونا دلاوري:: 2/8/1385:: 11:34 صبح | نظرات ديگران ()

» + هيچ مگوي

.

.

.

.

.

.

هيچ مي دانستي ،زنانه ترين واژگان آسمان،نام من بود!

درحواشي غروب بود،کنار حادثه ي باران ،آن سوي رگبار حادثه، در  خيال تبسمهاي معصومانه ات تاب مي خوردم و سرود باران را از بر مي کردم،که ناگهان نام و نشانم را گم کردم...

تا آسمان غرق اندوهي بي نهايت گشت، حضورشب قلبش را به تاراج برد،که برد...

تا همين ديروز من خيال مي کردم شب اندک اندک از آسمان فرو ميچکد،اما همان لحظه که تو از راه رسيدي دانستم که شب در لحظه اي مي آيد و تا ابد،هم  بر جا مي ماند.

بمان تا ثانيه هاي شب زده را ،به شب نشينيمان ،بميرانيم،

تا من از ستاره هاي چشمانت شماره بر مي دارم ،

تو هم نبض بي زمان شب را در دست بگير

 و هيچ مگوي،حتا هيچ........




مونا دلاوري:: 2/8/1385:: 11:34 صبح | نظرات ديگران ()

» + 

.

.

.

دفترچه خاطرات باد را از چشمان آسمانيت ميدزدم

آوازهاي خداي گونه ات ،را از برگهاي زرد و کهنه ي زمان جدا ميکنم

شوري اشکهايم را در سايه ي اقاقيا جا مي گذارم

و در خاطر شمعداني ها،براي تو از تو مينويسم!

.

.

.




مونا دلاوري:: 2/8/1385:: 11:34 صبح | نظرات ديگران ()

   1   2      >

» ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[21/3/1387- 10:59 ص] عبور
[آرشيو شده ها]