آن سوی هیچ ،فراسوی مرزهای تنم
صفحه ی اصلی |شناسنامه| ایمیل | پارسی بلاگ | وضعیت من در یاهـو  RSS  |  Atom  |
اوقات شرعی
هرکه برای خدا دوست بدارد، برای خدادشمن بدارد و برای خدا ببخشد، از کسانی است که ایمانشان کامل شده است . [امام صادق علیه السلام]
» آمارهای وبلاگ
کل بازدید :12853
بازدید امروز :4
بازدید دیروز :10
» درباره خودم
آن سوی هیچ ،فراسوی مرزهای تنم
مونا دلاوری[80]
مونا هستم.
» لوگوی وبلاگ
آن سوی هیچ ،فراسوی مرزهای تنم
» لوگوی دوستان






» لینک دوستان

انیگما
خاطرات یک خاطره نقاش
زندانی امید(حسن و امیر حسین)
لحظه ای مانند اکنون(سپیده)
نیما نیلیان
نیما فتوبلاگ(نیما نیلیان)
با دستهای رنگی(سرور محمودی)
رنگ شب(ایرج سالاروند)
زندگی نامه(احسان واله)
خاطرات یک دختر
فصل گستاخی
لاف در غریبی
...همین جا روی زمین...
دست نوشته های یک جادوگر
مادرک
درد دل کلاغ سیاه
پرانتز کارتون(عباس ناصری)
یادداشت(مجید احمدی)
آرام سرزمین ذهن من...(آلبالو گیلاس)
ارتباط با ارواح و سیر و سلوک(محمد)
هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم(مسعودآوک)
دیگران
نسیم روح نواز(مجتبی)
دلبستگی(سینا تنها)
I DESERVE TO LOSE
روزهای بارانی(شیما و صالح)
فروغ فرخزاد
حسین پناهی
بخارا(مجله فرهنگی هنری
کاه گل(سالی)
چرند و لوند(سالک است ، او)
کلاغ(ادبیات و فلسفه )
معماری پارس(اولین ماهنامه الکترونیکی هنر ومعماری ایران)
معماری
معماری در گذر زمان و مکان
مونا(عکس)
استاد بهنام کامرانی
علی سلطان کاشفی
گفته هایی از نگفته ها(امیر)
راز شمع(علا)
تصویرگری
انجمن وبلاگهای هنری
استاد رضا هدایت(نقاشیهاوداستانهاویادداشتها)
کارگاه
گالری الهه
کاوه گلستان
حسین ذبیحی(من رفتم،میروم جایز نیست)
دف و کوزه(داریوش چهاردولی)
A loney BOY(امیر حسین)
» + عبور

بر لکنتم غبار خاطراتم سنگینی میکند


و من عبور میکنم


عبور میکنم از ستاره های سوخته


از تمامی نامهایم که پیش از من بر مزارزندگی هایم به ثبت رسیده اند


عبور میکنم از نجواهای شبانه درویش


از کلمات شیشه ای خودم


که مدام در زبانم شکسته میشوند


و زخم میزنند ؛احساسم را


...


عبور میکنم از حس دوست داشتن


از حس خواب آلوده ی زندگی


زنده بودن...


...


عبور میکنم از تمام حس انسان بودنم


و انگار در پشت پلکهایم کسی ایستاده است


کسی این پا  آن پا میکند


کسی در پشت پلکهایم قدم میزند


و هی سیگاری تازه


و هی خاموشی


و ...


انگار کسی سنگینی خاطراتش را بر پلکهای تب کرده من جا میگذارد


انگار کسی نامم را با لکنت نگاهش از بر میکند


...


انگار صورتم خیس میشود


وقتی که او در پشت پلکهایم با آوازی غریب میرقصد


...


انگار کسی سالهاست، مرا در زیر تمام نامهایم به خاک سپرده است


...


 




مونا دلاوری:: 21/3/1387:: 10:59 صبح | نظرات دیگران ()


» لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[21/3/1387- 10:59 ص] عبور
[آرشیو شده ها]